پیامک داستان طنز

در جوابِ کسی‌ که بهت میگه:
آدم باش حیوون !

باید بگی‌ : من آدم باشم تو تنها می مونی!!

.

جوک های جدید و زیبا 

1271
با سلام
یارانه شما این ماه واریز نمیشود

شما را در پراید مشغول خوردن پسته دیده اند !

.

اس ام اس های خنده دار 

1272
از همین تریبون میخوام از کسانی که به خانم ها
گواهینامه رانندگی اعطا میکنند تشکر کنم

چون موجبات خنده و تفریحات سالم ما رو فراهم میکنند !

.

متن های جدید و باحال 

1273
ادامه مطلب "اس ام اس طنز متفرقه 183"

عقیده و نظر بعضیها در اموری اظهار می شود که اگر دیگران را احتمال زیان و ضرر باشد آنها را از آن سود و فایده می برند. پاسخ این دسته از مردم همان است که در عنوان این قسمت آمده است. 
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان ضرب المثل اگر برای من آب نداشته باشد برای تو نان دارد"
می گویند در دوران قبل که پاســگاه های ژاندارمری در مناطق مرزی و روستایی و دور از شهرها وجود داشته و اکثرا ماموران مستقر در آنها از نقاط دیگر برای خدمت منتقل می شدند باید مــدت زیادی را دور از اقوام و بستگان سپری می کردند کما اینکه سفر و رفت وآمد به سهولت فعلی نبوده شاید بعضی مواقع حتی در طول سال هم امکانی برای مسافرت ماموران به شهر موطن خود پیش نمی آمد و به همین خاطر معدود خانه سازمانی در اختیار فرمانده پاسگاه و برخی ماموران دیگر قرار می گرفت.ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان طنز زنی که از شوهرش تقاضای مرخصی کرد"

مردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک طوطی کرد.
صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره کرد و گفت: «طوطی سمت چپ ۵۰۰ دلار است.»
مشتری: «چرا این طوطی اینقدر گران است؟»
صاحب فروشگاه: «این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی دارد.»
مشتری: «قیمت طوطی وسطی چقدر است؟
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان طنز طوطی مدیر ارشد"

داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که یه هو یه خمپاره اومد و بومممممم..... نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین دوربینو برداشتم رفتم سراغش .بهش 

گفتم تو این لحاظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو... 

در حالی که داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت :من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم .

ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان طنز رب گوجه!!!!!!!!"

چشم‌هایتان را باز می‌کنید. متوجه می‌شوید در بیمارستان هستید. پاها و دست‌هایتان را بررسی می‌کنید. خوشحال می‌شوید که بدن‌تان را گچ نگرفته‌اند و سالم هستید.. دکمه زنگ کنار تخت را فشار می‌دهید. چند ثانیه بعدپرستار وارد اتاق می‌شود و سلام می‌کند. به او می‌گویید، گوشی موبایل‌تان را می‌خواهید. از این‌که به خاطر یک تصادف کوچک در بیمارستان بستری شده‌اید و از کارهایتان عقب مانده‌اید، عصبانی هستید. پرستار، موبایل را می‌آورد. دکمه آن را می‌زنید، اما روشن نمی‌شود. مطمئن می‌شوید باتری‌اش شارژ ندارد. دکمه زنگ را فشار می‌دهید. پرستار می‌آید…
«ببخشید! من موبایلم شارژ نداره. می‌شه لطفا یه شارژر براش بیارید»؟
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان طنز کما"

مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:



-جرج از خانه چه خبر؟ 
-خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد. 
-سگ بیچاره پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟ 
-پرخوری قربان! 
-پرخوری؟مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟ 
-گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد. 
-این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟ 
-همه اسب های پدرتان مردند قربان! 
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان طنز خبرهای بد"

اتفاق جالبی که در اتوبان اصفهان رخ داده: یک اصفهانی توی اتوبان با سرعت 180 کیلو متر در ساعت می رفته که پلیس با دوربینش شکارش می کند و ماشینش رو متوقف می کند. پلیس میاد کنار ماشین و میگه گواهینامه و کارت ماشین ! اصفهانی با لهجه ی غلیظی میگه :من گواهینامه ندارم.این ماشینم مالی من نیست.
کارتا ایناشم پیشی من نیست.
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان طنز زرنگی در حد لالیگا!!"

آورده اند روزی مریدی از شیخ دلیل ترافیک و ازدیاد خودروها را جویا همی شد.
شیخ همی فرمود: «دلیل اصلی ترافیک چیزی نیست جز نداشتن کاباره» .
مریدان انگشت در دهان، شیخ را ندا دادند : «یا شیخ! چگونه است ؟»
شیخ فرمود : «بیست درصد خودروها به دنبال داف همی گردند، بیست درصد دگر داف را یافته به دنبال جا همی گردند و بیست درصد باقی، برادران ارشاد اند که به دنبال آن 40 درصد همی گردند.»
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان طنز حکایت.."

یکی از دانشمندان، گوش‌های بزرگی داشت. شخصی بر سبیل استهزا به او گفت: گوش‌های شما متناسب بدن یک انسان نیست. مرد دانشمند در جواب گفت: بله، درست است. اتفاقا گوش‌های شما هم برای جثه‌ی یک الاغ بسیار کوچک است.

ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان طنز این به اون در!"

صدای زنگ تلفن – دخترک گوشی رو بر میداره



سلام . کیه؟


سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!


نمیشه!


چرا؟


چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!

ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان طنز شماره اشتباه"
اوایل ترم بود.صبح زود بیدار شدم که برم دانشگاه. 

چون عجله داشتم بجای 5000 تومنی یه پونصدی از کشوم برداشتمو زدم بیرون. 
سوار تاکسی که شدم دیدم اووووف یکی از پسرای آس و خوشتیپ کلاس جلو نشسته! 
یه کم که گذشت گفتم بزار کرایه شو حساب کنم نمک گیر شه بلکه یه فرجی شد! 
با صدایی که دو رگه شده بود پونصدی رو دادم به راننده و گفتم: 
کرایه ی آقارو هم حساب کنید! 
پسره برگشت عقب تا منو دید کلی سلام و احوالپرسی و تعارف که نه ... 
اجازه بدین خودم حساب میکنم و این حرفا! 
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان طنز مستضعف"
یه بازاریابِ جارو برقی درِ یه خونه ای رو میزنه، و تا خانمِ خونه در رو باز میکنه قبل از اینکه حرفی زده بشه، بازاریاب میپره تو خونه و یه کیسه کود گاوی رو روی فرش خالی میکنه و میگه: اگه من قادر به جمع کردن و تمیز کردنِ همه ی اینها با این جاروبرقی قدرتمند نباشم حاضرم که تمامِ این گُـ  ــه ها رو بخورم!

 خانوم میگه: سُــسِ سفید میخوای یا قرمز؟

 بازاریاب: چــــرا؟

خانوم: چند وقته برقِ خونه مون قطعه ..!

ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان طنز بازاریابِ"

دوستی می گفت :


تو جاده شمال بودم، یه دفه یه گاو پرید وسط جاده منم محکم زدم رو ترمز و خیلی عصبی شروع کردم بوق زدن که بره ، دیدم نه همینجوری وایساده وسط جاده داره چپ چپ نگام میکنه ،یه جوری نگام میکرد انگار منتظر بود پیاده شم روشو ببوسم ازش عذرخواهی کنم ، یعنی درگیر جذبش شده بودم ، بعد دو سه دیقه دیدم دیگه خیلی بد داره نگا میکنه، اومدم پیاده شم دیدم گاوه یه نگا به من کرد یه نگا به تابلوی محل عبور حیوانات اهلی اونور جاده، بعد با افسوس سرشو انداخت پایینو رفت، یعنی این حرکتش از فحش خوارو مادر بدتر بود، کلی خجالت زدمون کرد، فقط مونده بود قبل رفتن یکم نصیحتم کنه

ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان طنز خاطره.."
واسه بازی پرسپولیس و فولاد رفته بودم استادیوم ، اخرای بازی بود که یکی از دوربینهای صدا سیما زوم کرده بود روی من بیچاره و داشت زنده ، تصویرم رو پخش میکرد!!ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان طنز یعنی اگه من دستم به اون فیلم بردار برسه..."

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم
 شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى،
 یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان طنز تست بیمار روانی"

خانم جوانی که در کودکستان برای بچه های 4 ساله کار میکرد میخواست چکمه های


یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت بعد از کلی فشار...و خم و راست شدن،
بچه رو بغل میکنه و میذاره روی میز، بعد روی زمین بلاخره باهزار جابجایی و فشار چکمه ها
رو پای بچه میکنه و یه نفس راحت میکشه که ...
هنوز آخیش گفتن تموم نشده که بچه میگه این چکمه ها لنگه به لنگه است .
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان طنز مربی خانم و ماجرای چکمه ها !"

یه روز یه کامیون گلابی داشته توی جاده می رفته که یه دفعه می‌افته توی یه دست‌انداز،

 یکی از گلابی‌ها می‌افته وسط جاده، بر می‌گرده به کامیون نگاه می‌کنه و میگه: گلابی‌ها، گلابی‌ها!
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان طنز گلابی!"

یه روز تو پیاده رو داشتم می رفتم ، از دور دیدم یک کارت پخش کن خیلی با کلاس ، کارت های رنگی قشنگی دستشه ولی این کارت ها رو به هر کسی نمیده ! به خانم ها که اصلاً نمی داد و تحویلشون نمی گرفت ،
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان طنز کارت پخش کن!"

روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .


بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و  محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .

ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان طنز معرفی خود"