داستان های شیوانا

یکی از دوستان شیوانا یک کارگاه پارچه بافی داشت. روزی شیوانا به دیدار این دوست رفت. دید که دوستش با یکی از کارگرهایش مشغول جرو بحث است و دائم سعی می کند با ذکر جزئیاتی دقیق به کارگر بفهماند که از او زرنگ تر است و اعماق افکار کارگر را می خواند و می داند نقشه باطن او چیست. کارگر هم دائم قسم می خورد که صاحبش اشتباه می کند و دچار توهم شده است.
سرانجام وقتی کارگر مرخص شد، شیوانا رو به دوستش کرد و گفت:” بالفرض هم که مجرا های خبررسانی تو درست باشد و تو از حقیقت ماجرایی خبر داشته باشی. این دلیل نمی شود که خود را زرنگ تر و تیز تر جلوه دهی و این زرنگتر بودن را دائم به رخ دیگران بکشی!؟”
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان شیوانا مچ نگیر!"
شیوانا در مجلسی نشسته بود و در سکوت به صحبت جمعی گوش می داد. موضوع صحبت مردی بود که همه می گفتند جرمی مرتکب شده و مستحق مجازات است و هرکس در بدگویی از آن مرد جمله ای می گفت. شیوانا بالاخره طاقت نیاورد ، از جا برخاست تا برود. یکی از جمع به طعنه گفت:” استاد! این آدمی که ما راجع به او حرف می زنیم نزد هیچکس آبرویی ندارد و تمام اعتبار و حیثیتش برباد رفته است!؟”ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان شیوانا نگاه سنگین حامی!"
بر اثر سیل پل اصلی ورودی به دهکده شیوانا خراب شده بود و همه مردم از اطراف برای کمک به اهالی دهکده شیوانا در مدرسه جمع شده بودند و برای تعمیر و بازسازی پل کمک می کردند. ازجمله کسانی که برای کمک آمده بودند چند دختر و پسر جوان با آرایش و پوشش نه چندان رسمی بودند که به مذاق بعضی از شاگردان مدرسه شیوانا خوش نمی آمد.ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان شیوانا تو با این همه…!"
شیوانا از راهی می گذشت. خسته شد و به درختی تکیه داد. چند دقیقه بعد جوانی سراسیمه به نزدیک درخت رسید و جسمی را که داخل پارچه ای پوشانده بود زیر یک سنگ مخفی کرد. به محض اینکه جوان کارش را تمام کرد نگاهش را به سمت درخت چرخاند و شیوانا را دید که به او می نگرد! جوان شرمزده سرش را پائین انداخت  و از شیوانا دور شد.
روز بعد عده ای از مردم دهکده آن جوان را طناب بسته نزد شیوانا آوردند و از او خواستند تا برای آن جوان مجازاتی مشخص کند.
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان شیوانا او هم دید!"
به شیوانا خبر دادند که یکی از شاگردان قدیمی اش در شهری دور از طریق معرفت دور شده و راه ولگردی را پیشه کرده است. شیوانا چندین هفته سفر کرد تا به شهرآن شاگرد قدیمی رسید. بدون اینکه استراحتی کند مستقیما سراغ او را گرفت و پس از ساعت ها جستجو او را در یک محل عیش و عشرت مست و لایعقل یافت. مقابلش ایستاد. سری تکان داد از او پرسید:” تو اینجا چه می کنی دوست قدیمی !”ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان شیوانا هرگز با خودت قهر مکن!"
مردی سراسیمه نزد شیوانا آمد و به او گفت: “استاد! چند روزی است که بدشانسی و بدبیاری بدجوری گریبانم را گرفته است. احساس می کنم کائنات با من سرلج افتاده است و دائم جلوی پایم سنگ می اندازد. می ترسم بلایی درمان ناپذیر بر سرم نازل شود و آینده ای عذاب آور نصیبم شود. مرا راهنمایی کن که چه کنم!؟”ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان شیوانا نزدیک کودکت بخواب !"
جمعی دختر و پسر اطراف شیوانا را گرفته بودند و از او می خواستند تا برای روشنایی دلشان جمله ای بگوید. شیوانا تبسمی کرد و گفت:” همه ما به شکلی معتقدیم که به خالق هستی ایمان داریم با انگشت اشاره خود دلیل این ایمان را به بقیه نشان دهید.” همین الآن نشانش بده !ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان شیوانا همین الآن نشانش بده !"
روزی یکی از دوستان شیوانا که مشکل چاقی و پرخوری داشت او را به خانه خود دعوت کرد. شیوانا وقتی متوجه اضافه وزن و چاقی بیش از حد دوستش شد ، نزد او نشست و به او گفت: “دوست من! یکی از شاگردانم دچار مشکلی شده است که در این خصوص می خواهم با تو مشورت کنم. او پدری دارد که به خاطر رعایت نکردن و افراط در مصرف مواد چرب و چاق کننده دچار سکته ناقص مغزی شده و در خانه زمین گیر شده است. به نظر تو برای درمان بیماری این مرد و برگرداندن او به حالت سلامتی باید چه کرد!؟”ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان شیوانا نقطه شروع بیماری"
روزی جوانی نزد شیوانا آمد و از او برای مشکل بدخطی اش راه چاره خواست. جوان گفت که قرار است شغلی انتخاب کند که خط خوب شرط اساسی آن است و او متاسفانه هر چه تلاش می کند نمی تواند خط خوبی داشته باشد. شیوانا تبسمی کرد و گفت :” بیا مقابل من بنشین و جمله ای را به زیبا ترین خط ممکن برایم بنویس!” جوان قلم و کاغذی آورد و مقابل شیوانا نشست و قلم را در جوهر فرو برد تا روی کاغذ بنویسد.اما شیوانا به اوگفت:” با قلم ننویس! بلکه با انگشتان ات در هوا بنویس!” جوان با حیرت پرسید: ” اگر من در هوا بنویسم شما چگونه می فهمید قشنگ نوشته ام یا نه!؟ اصلا خودم چطوری بفهمم درست و زیبا نوشته ام یا نه ! و اصلا اینکار چه فایده ای دارد!؟”ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان شیوانا نقطه آغاز زیبایی"
روزی پدری نزد شیوانا آمد و ازاو در خصوص رفتار ناهنجار پسر نوجوانش راهنمایی خواست. شیوانا پرسید: “مگر پسرت چه می کند!؟”مرد گفت: ” او به طرز متفاوتی نسبت به بقیه جوانان لباس می پوشد و موهای خود را به شکلی زننده آرایش می کند و رفتاری مغایر با بقیه دارد. هر چه به او می گوئیم که این کار باعث بی حیثیتی خانواده می شود به گوشش نمی رود.”ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان شیوانا تائید کننده باور را پیدا کن!"
شیوانا با عده ای از شاگردان از راهی عبور می کردند. درکنار جوی آب و زیر درخت جوانی را دیدند که با شوق و جدیت فراوان مشغول مطالعه بود طوری که اصلا متوجه حضور شیوانا و جمع همراه او نشد. شیوانا لختی توقف کرد و از جوان پرسید :” برای چه اینچنین غرق مطالعه شده است و با این جدیت درس می خواند!؟” جوان لبخندی زد و گفت:” به سه دلیل ! اول اینکه پدر و مادرم از من قول گرفته اند سخت درس بخوانم و در آزمون ورودی ارتش امپراتور قبول شوم و به شغل آبرومندی برسم که آبروی خاندان را حفظ کنم. دلیل دوم این است که پدرم مرا ترسانده که اگر در آزمون ورودی قبول نشوم مرا به شلاق خواهد بست و درد و شکنجه بسیاری نصیبم خواهد شد و دلیل سوم هم این است که اگر در این آزمون پذیرفته نشوم مجبورم به کارهایی روی آورم که در شان من نیست و با کسانی همکار شوم که خودم را هم رده آنها نمی دانم و از این بابت مسلما رنج زیادی خواهم کشید!”ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان شیوانا فقط به خاطر او !"
روزی شیوانا وارد روستایی شد و متوجه شد که بیماری عجیبی مردم روستا را فرا گرفته و هر روز عده زیادی از انسانها به خاطر این بیماری جان خود را از دست می دهند. مردم وقتی شنیدند شیوانا وارد دهکده آنها شده سراسیمه به حضورش شتافتند و از او خواستند تا دعایی کند و از خالق هستی بخواهد بیماری را از این دهکده دور سازد. شیوانا سری تکان داد  و گفت این دهکده متعلق به شماست و بیماری نیز در دهکده شما شایع شده است. پس لاجرم باید کسی از اهالی همین دهکده که ارتباطش با خالق هستی بیشتر است این دعا را بخواند و البته من و شما هم در کنار او دست نیاز به سوی خالق دراز خواهیم کرد. پس بروید و نزدیکترین فرد به ناشناختنی را نزد من بیاورید.ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان شیوانا آهای ! مگر نمی بینی !"
پسری جوان ،سرخورده و مایوس نزد شیوانا آمد و از او برای رفع مشکلش راه چاره خواست. پسرک گفت که از پدربزرگش تعدادی گاو و گوسفند به او و خانواده اش ارث رسیده است و او نمی داند چگونه از آنها مراقبت کند. پسر جوان گفت که پدرش بیمار است و مسئولیت نگهداری و پرورش این گاوها و گوسفندها به او سپرده شده است. در حالی که او در اینخصوص هیچ تجربه ای ندارد و در خود توانایی انجام اینکار را نمی بیند و کاملا ایمان دارد که قادر به اینکار نیست.ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان شیوانا نگو نمی توانم! بگو چه کنم تا بتوانم!؟ "
در دهکده ای دوردست زمین لرزه شدیدی رخ داده بود و تعداد زیادی کودک بی سرپرست مانده بودند. این کودکان در معیت یک بزرگتر پای پیاده به سمت مدرسه شیوانا به راه افتادند و بعد از هفته ها پیاده روی و سختی سرانجام به دهکده شیوانا رسیدند. سراغ مدرسه را گرفتند و پشت مدرسه منتظر ماندند تا برای کمک به آنها چاره ای اندیشیده شود. اتفاقا وقتی کودکان به مدرسه رسیدند ، شیوانا در دهکده نبود و تا یک هفته هم نمی آمد. مردم دهکده قرار گذاشتند که هر کسی یک یا چند تا از این کودکان را منزل خود جا و غذا دهد تا شیوانا از راه برسد و برای اسکان و تغذیه آنها فکری کند. هر کدام از اهالی دهکده به سراغ بچه ها آمدند و یکی یکی بچه ها را با خود بردند. ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان شیوانا یکی از جنس همین فرشته ها !"
شیوانا با تعدادی از شاگردان از راهی می‌گذشت. در بین راه کنار دو مزرعه برای استراحت متوقف شدند. مدتی که گذشت متوجه بحث و جدل بین مالکان مزرعه‌ها شدند. یکی از مالکان جوانی بود که در ابتدای جوانی ثروت زیادی از پدرش به ارث برده بود و با آن ثروت زندگی را سپری می‌کرد. جوان دیگر ثروتی نداشت اما با کار و تلاش توانسته بود خرج خودش و خانواده بزرگش را تامین کند. شیوانا موضوع بحث را جویا شد. جوان ثروتمند با تمسخر همسایه‌اش به شیوانا گفت: "این همسایه ما مدیریت بلد نیست. اما من بلدم و برای همین ثروتمندم و زندگی راحتی دارم. اما هر چه می‌خواهم به این همسایه بی‌تجربه درس مدیریت ثروت و دارایی بدهم قبول نمی‌کند و برعکس مرا مسخره می‌کند."ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان شیوانا اول هم شرایط شو !"