داستان های بهلول

روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان بهلول: حکایت بهلول و آب انگور:"
آورده‌اند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او....
شیخ احوال بهلول را پرسید.
گفتند او مردی دیوانه است.
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان بهلول: حکایت بهلول و شیخ جنید بغداد"
روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمه حمام به او بی اعتنائی کرده و آن طور که دلخواه بهلول بود او را کیسه نکشید .ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان بهلول: حمام رفتن بهلول"
روزی بهلول سر شخصی را مشغول به تراشیدن شد.
در حین کار دستش لرزید و سر آن شخص زخم برداشت .
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان بهلول: بهلول و سر تراشی"
قاضی شهر خواست با بهلول شوخی کند از او پرسید می خواهم مسئله ای از تو بپرسم آیا حاضری جواب بدهی ؟
بهلول گفت : آنچه را می دانم جواب می دهم و هر چه را ندانم از شما خواهم پرسید .
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان بهلول: شوخی با بهلول"
مریضی از بهلول برای دفع مرضش سرک? هفت ساله خواست.
بهلول گفت : سرکه هفت ساله دارم ولی به کسی نمی دهم .
مریض پرسید چرا نمی دهی ؟
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان بهلول: بهلول و سرکه"
روزی بهلول با خلیفه سر یک سفره با همدیگر غذا می خوردند .
ناگهان خلیفه در لقمه بهلول موئیدید و گفت : آن مو را ازلقمه خود برگیر.
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان بهلول: بهلول در سر سفره"
ازبهلول پرسیدند لباسهایت چرک شده چرا نمی شوئی؟
بهلول جواب داد : بازچرک خواهد شد !

ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان بهلول: داستان لباسشوئی بهلول"
گویند روزگاری کار بر ایرانیان دشوار افتاده بود، و آن دشواری دندان طمع عثمانی را تیز کرده و سلطان عثمانی به طمع جهانگشایی چشم بر دشواری‌های ایرانیان دوخته بود. پس ایلچی فرستاد که همان سفیر است، تا ایرانیان را بترساند و پس از آن کار خویش کند.ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان بهلول: بهلول و تقسیم عادلانه"
روزی هارون الرشید مبلغی به بهلول داد که بین فقرا و نیازمندان قسمت کند. بهلول وجه را گرفت و لحظه ای بعد آنرا به خلیفه بازگرداند.ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان بهلول: بهلول و تقسیم پول میان نیازمندان"
یک روز عربی ازبازار عبور میکرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد هنگام رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی مردم جمع شدن مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا میگذشت از بهلول تقاضای قضاوت کرد ،بهلول به آشپز گفت آیا این مرد از غذای تو خورده است؟ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان بهلول: بهلول و بوی غذا"
شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او، شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند.ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان بهلول: حکایت بهلول و جنید بغدادی"
هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد… پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان بهلول: زبید خاتون و بهلول"
بهلول داننده از شاگردان امام جعفر صادق بود ولی چون خلفای جور امام و شاگردان او را اذیت می کردند امام جعفر صادق دستور داده بود تا بهلول خودش را به دیوانگی بزند تا از ستم خلفا مصون بماند. بهلول هم دستور امام را اطاعت کرده بود و با کارهای که می کرد سبب می شد تا همه فکر کنند بهلول دیوانه شده است ودیگر کسی به او کاری نداشته باشد و او در قالب حرکات خود همیشه مردم را نصیت می کرد وبه آنها یاد می داد که  زیر بار زور وستم نروند.ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان بهلول: چاقوی دسته طلا"
شخصی در نزد خلیفه هارون الرشید مدعی
شد که علم نجوم می داند. بهلول هم حضور
داشت در آنجا. پرسید:
آیا می دانی در همسایگی ات که نشسته است؟
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان بهلول: علم نجوم"
داروغه بغداد در میان جمعی مدعی
شد که تا کنون هیچ کس نتوانسته است
او را گول بزند. بهلول هم که در آنجا
حضور داشت. به داروغه گفت:
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان بهلول: گول زدن داروغه"
روزی هارون الرشید و جمعی از 
درباریان به شکار رفته بودند.
بهلول نیز با آن ها بود. آهویی در شکار گاه
ظاهر شد. خلیفه ، تیری به سوی آهو افکند
ولی تیرش به خطا رفت و آهو گریخت.
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان بهلول: شکار هارون الرشید"
روزی هارون الرشید به اتفاق بهلول به
حمام رفت.
خلیفه از بهلول پرسید: اگر من غلام بودم
چقدر ارزش داشتم؟
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان بهلول: ارزش هارون الرشید از نظر بهلول"
شاعری تازه کار که تظاهر به احساس می کرد
گفت: دلم از آدمیان گرفته است....!!!!!!
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان بهلول: همنشینی با همنوعان"
ابلهی از بهلول پرسید :
آدمی را طول عمر چقدر باشد؟
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان بهلول: طول عمر"