اشعار حسین پناهی

هیچ وقت

هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد

امشب دلی کشیدم

شبیه نیمه سیبی
ادامه مطلب
ادامه مطلب "حسین پناهی/ آوار رنگ"
نازی: بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه

می گم که خلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف بکنه

و قشنگتر اینه که

یادگرفته گوجه را
ادامه مطلب
ادامه مطلب "حسین پناهی/ گفتگوی من و نازی زیر چتر"
من : همه چی از یاد آدم می ره

مگه یادش که همیشه یادشه

یادمه قبل از سوال

کبوتر با پای من راه می رفت
ادامه مطلب
ادامه مطلب "حسین پناهی/ شب و نازی ، من و تب"
نازی : پنجره راببند و بیا تابا هم بمیریم عزیزم

من : نازی بیا

نازی : می خوای بگی تو عمق شب یه سگ سیاه هست

که فکر می کنه و راز رنگ گل ها رو می دونه ؟
ادامه مطلب
ادامه مطلب "حسین پناهی/ شبی که من و نازی با هم مردیم"
پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد

چه کسی او؟

زنی است در دوردست های دور

زنی شبیه مادرم
ادامه مطلب
ادامه مطلب "حسین پناهی/ سرودی برای مادران"
پس این ها همه اسمش زندگی است

دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها

حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "حسین پناهی/ منظومه ها"
دل ساده

برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور

گنجشک ها را
ادامه مطلب
ادامه مطلب "حسین پناهی/ ساده دل"
همه اینو می دونن

که بارون

همه چیز و کسمه
ادامه مطلب
ادامه مطلب "حسین پناهی/ بارون"
چراغ

بیراهه رفته بودم

آن شب

دستم را گرفته بود و می کشید
ادامه مطلب
ادامه مطلب "حسین پناهی/ چراغ"
تاسه

در گهواره از گریه تاسه می رود

کودک کر و لالی که منم

هراسان از حقایقی که چون باریکه ای از نور
ادامه مطلب
ادامه مطلب "حسین پناهی/ تاسه"
آن لحظه
که دست های جوانم
در روشنایی روز 
ادامه مطلب
ادامه مطلب "حسین پناهی/ دلم"
به ساعت نگاه می کنم:
حدود سه نصفه شب است
چشم می بندم تا مبادا چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره می روم
ادامه مطلب
ادامه مطلب "حسین پناهی/ از شوق به هوا"
کاجهای کهن
پیامبرانی-نه در اعصار قوم یهود
که در صورت سیرت، از ما بزرگ ترند
از ما،
ادامه مطلب
ادامه مطلب "حسین پناهی/ عطرها"
سلام
خداحافظ!
چیز تازه ای اگر یافتید،
ادامه مطلب
ادامه مطلب "حسین پناهی/ در"
برای اعتراف به کلیسا می روم
رو در روی علف های روییده بر دیواره کهنه می ایستم
ادامه مطلب
ادامه مطلب "حسین پناهی/ برای اعتراف"
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
ادامه مطلب
ادامه مطلب "حسین پناهی/ اعتراف"
امروز
ذهنم پر است،
از یک مادیان و کره اش
ادامه مطلب
ادامه مطلب "حسین پناهی/ فردا"
به وقت گرینویچ
اولین نقطه ای که از مرکز کائنات گریخت 
و بر خلاف محورش به چرخش در امد ، سر من بود !
من اولین قابله ای هستم که ناف شیری را بریده است 
اولین اواز را من خواندم ، برای زنی که در هراس سکوتُ سنگ ُ سکسه 
ادامه مطلب
ادامه مطلب "حسین پناهی/ به وقت گرینویچ"
خاطرات
ما چیستیم ؟!
جز ملکلولهای فعال ذهن زمین ،
ادامه مطلب
ادامه مطلب "حسین پناهی/ خاطرات"
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!ر
ادامه مطلب
ادامه مطلب "حسین پناهی/ من زندگی را دوست دارم"