اشعار احمد شاملو

رستاخیز 
من تمامی ِ مردگان بودم:
مرده ی پرندگانی که می خوانند
و خاموش اند،
ادامه مطلب
ادامه مطلب "رستاخیز / احمد شاملو "
از مرگ... 
هرگز از مرگ نهراسیده‌ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود.
ادامه مطلب
ادامه مطلب "از مرگ... / احمد شاملو "
شاخه جدامانده 
تنها 
هنگامی که خاطره ات را می بوسم 
درمی یابم دیری است که مرده ام 
ادامه مطلب
ادامه مطلب "شاخه جدامانده / احمد شاملو "
مرا فریاد کن 
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
ادامه مطلب
ادامه مطلب "مرا فریاد کن / احمد شاملو "
چشم های تو سرچشمه دریاهاست 
در تاریکی چشمانت را جستم
در تاریکی چشمانت را یافتم
و شبم پر ستاره شد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "چشم های تو سرچشمه دریاهاست / احمد شاملو "
آیدا نازنین خوب خودم!
ساعت چهار یا چهار و نیم است. هوا دارد شیری رنگ می‌شود. خوابم گرفته است اما به علت گرفتاری های فوق العاده ای که دارم نمی توانم بخوابم. باید «کار» کنم. کاری که متاسفانه برای خوشبختی من و تو نیست. برای آن است که دیگر ـ به قول خودت ـ چیزی از احمد برای تو باقی نگذارند.
ادامه مطلب
ادامه مطلب "نامه احمد شاملو به آیدا / احمد شاملو "
نخستین نگاه تو 
کوه
با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "نخستین نگاه تو / احمد شاملو "
تو کجایی؟
در گستره‌ی بی‌مرزِ این جهان

تو کجایی؟
ادامه مطلب
ادامه مطلب "شعر (تو کجایی ) / احمد شاملو "
گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را، به رسوائی نیاویزم
بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه بن بست
ادامه مطلب
ادامه مطلب "گر بدین سان زیست باید پست / احمد شاملو "
پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
ادامه مطلب
ادامه مطلب "پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم / احمد شاملو "
با چشم ها ز حیرت این صبح نابجای



خشکیده بر دریچه خورشید چهار طاق
ادامه مطلب
ادامه مطلب "شعر آفتاب / احمد شاملو "
ماهی

من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:
ادامه مطلب
ادامه مطلب "ماهی / احمد شاملو "
ترانه تاریک

بر زمینه ی سُربی صبح 
سوار
خاموش ایستاده است 
ادامه مطلب
ادامه مطلب "ترانه تاریک / احمد شاملو "
دست بردار ازین هیکلِ غم
که ز ویرانیِ خویش است آباد. 

دست بردار که تاریکم و سرد 

چون فرومرده چراغ از دَمِ باد. 
ادامه مطلب
ادامه مطلب "رانده / احمد شاملو "
سالم از سی رفت و، غلتک سان دَوَم 
از سراشیبی کنون سوی عدم. 

پیشِ رو می بینمش، مرموز و تار 
بازوانش باز و جانش بی قرار. 
ادامه مطلب
ادامه مطلب "شعر ناتمام / احمد شاملو "
به تو سلام می کنم کنار تو می نشینم

و در خلوت تو شهر بزرگ من بنا می شود

اگر فریاد مرغ و سایه‌ی علفم

در خلوت تو این حقیقت را باز می یابم
ادامه مطلب
ادامه مطلب "به تو سلام می کنم کنار تو می نشینم / احمد شاملو "
همه برگ و بهار

در سر انگشتان توست

هوای گسترده

در نقره انگشتانت می‌سوزد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "زیباترین حرفت را بگو / احمد شاملو "