اشعار عبید زاکانی

از شکوفه شاهدان باغ معجز بسته‌اند
نوعروسان چمن را زر و زیور بسته‌اند
نقشبندان طبیعت گوئیا بر شاخ گل
نقشهای تازه از یاقوت و از زر بسته‌اند
ادامه مطلب
ادامه مطلب "ترکیبات عبید زاکانی شمارهٔ ۳ - در مدح شاه شیخ ابواسحق"
ساقی بیار باده و پر کن به یاد عید
در ده که هم به باده توان داد، داد عید
بنمود عید چهره و اندر رسید باز
خرم وصال دلبر و خوش بامداد عید
ادامه مطلب
ادامه مطلب "ترکیبات عبید زاکانی شمارهٔ ۲ - در مدح سلطان اویس جلایری"
ساقیا موسم عیش است بده جام شراب
لطف کن بسته لبان را به زلالی دریاب
قدح باده اگر هست به من ده تا من
در سر باده کنم خانهٔ هستی چو حباب
ادامه مطلب
ادامه مطلب "ترکیبات عبید زاکانی شمارهٔ ۱ - در مدح خواجه رکن‌الدین عمیدالملک وزیر"
خدایا تا خم طاق دو رنگی
گهی رومی نماید گاه زنگی
خم ایوان شاه کامران را
ابواسحاق سلطان جهان را
ادامه مطلب
ادامه مطلب "مثنویات عبید زاکانی شمارهٔ ۲ - مثنوی در وصف ایوان شاه شیخ ابواسحاق"
نشستن با نشاط و کامرانی
طرب کردن در این کاخ کیانی
مبارک باد بر شاه جهانبخش
ادامه مطلب
ادامه مطلب "مقطعات عبید زاکانی شمارهٔ ۲۳ - در وصف کاخ سلطانی گوید"
ای اقچه گرد روی کانی
ای بی تو حرام زندگانی
ای راحت جان و قوت دل
ادامه مطلب
ادامه مطلب "مقطعات عبید زاکانی شمارهٔ ۲۲ - در حسرت بی پولی گوید"
بیش از این از ملک هر سالی مرا
خرده‌ای از هر کناری آمدی
در وثاقم نان خشک و تره‌ای
در میان بودی چو یاری آمدی
ادامه مطلب
ادامه مطلب "مقطعات عبید زاکانی شمارهٔ ۲۱ - در حقیقت احوال خود گوید"
ای دل ز اهل و اولاد دیگر مکش ملامه
در شهر خویش بنشین بالخیر والسلامه
ادامه مطلب
ادامه مطلب "مقطعات عبید زاکانی شمارهٔ ۲۰ - در نصیحت"
چه خوش باشد در این فرخنده ایوان
نشان افزودن و مجلس نهادن
به یاد بزم سلطان جوانبخت
ادامه مطلب
ادامه مطلب "مقطعات عبید زاکانی شمارهٔ ۱۹ - در وصف ایوان سلطانی گوید"
وای بر من که روز شب شده‌ام
دایما همنشین و همدم قرض
مدتی گرد هرکسی گشتم
بو که آرم به دست مرهم قرض
ادامه مطلب
ادامه مطلب "مقطعات عبید زاکانی شمارهٔ ۱۷ - ایضا در شکایت از قرض گوید"
مردم به عیش و شادی و من در بلای قرض
هریک به کار و باری و من مبتلای قرض
قرض خدا و قرض خلایق به گردنم
آیا ادای فرض کنم یا ادای قرض
ادامه مطلب
ادامه مطلب "مقطعات عبید زاکانی شمارهٔ ۱۶ - در شکایت از قرض گوید"