اشعار فرخی سیستانی

به فرخی و به شادی و شاهی ایران شاه
به مهرگانی بنشست بامداد پگاه
برآن که چون بکند مهرگان به فرخ روز
به جنگ دشمن واژون کشد به سغد سپاه
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیده فرخی سیستانی شمارهٔ ۱۸۰ - در مدح یمین الدوله سلطان محمود غزنوی"
با من به شابهار به سر برد چاشتگاه
ماه من آنکه رشک برد زود و هفته ماه
گفت: این فراخ پهنا دشت گشاده چیست
گفتم: که عرضه گه شه بیعدد سپاه
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیده فرخی سیستانی شمارهٔ ۱۷۹ - در مدح سلطان محمود بن سبکتگین غزنوی"
ز بهر تهنیت عید بامداد پگاه
بر من آمد خورشید نیکوان از راه
چو چین کرته بهم بر شکسته جعد کشن
چو حلقه های زره پر گره دو زلف سیاه
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیده فرخی سیستانی شمارهٔ ۱۷۸ - در تهنیت عید و مدح سلطان محمود غزنوی"
سروی شنیده ای که بود ماه بار او ؟
مه دیده ای که مشک بپوشد کنار او ؟
من دیدم و شنیدم، این هر دو، آن بتیست
کاین دل هزار بار تبه شد به کار او
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیده فرخی سیستانی شمارهٔ ۱۷۷ - در مدح خواجه ابوسهل احمد بن حسن حمدوی گوید"
ای بر گذشته از ملکان پایگاه تو
قدر تو بر سپهر بر آورده گاه تو
ماه منیر صورت ماه درفش تو
روز سپید سایه چتر سیاه تو
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیده فرخی سیستانی شمارهٔ ۱۷۶ - در دعای سلطان و تقاضای ملازمت سفر گوید"
ای خانه مبارک و باغ بآفرین
فرخنده باد و فرخ بر خسرو زمین
شاهنشه زمانه ملک زاده بو سعید
مسعود با سعادت و سلطان راستین
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیده فرخی سیستانی شمارهٔ ۱۷۵ - در مدح ملک زاده مسعود بن محمود بن سبکتگین"
اندر این هفته شکاری کرد کز اخبار آن
قصر بر قیصر قفس شد، خانه بر خان آشیان
چون زمین ساکن شد اندر کشوری رامش فزود
چون فلک برگشت گرد کشوری رامش کنان
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیده فرخی سیستانی شمارهٔ ۱۷۴ - در توصیف شکار سلطان گوید"
چون بسیج راه کردم سوی بست از سیستان
شب همی تحویل کرد از باختر بر آسمان
روز چون قارون همی نادید گشت اندر زمین
شب چو اسکندر همی لشکر کشید اندر زمان
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیده فرخی سیستانی شمارهٔ ۱۷۳ - در ذکر مسافرت از سیستان به بست و مدح خواجه منصور بن حسن میمندی"
ای عهد من شکسته بدان زلف پر شکن
با ز این چه سنبلست که سر برزد از سمن
دامیست آن که از پی دل تو همی زنی
دام ار همی ز بهر دل من زنی مزن
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیده فرخی سیستانی شمارهٔ ۱۷۲ - در مدح خواجه ابو علی حسنک وزیر"
با کاروان حله برفتم ز سیستان
باحله تنیده ز دل بافته ز جان
با حله ای بریشم ترکیب او سخن
با حله ای نگار گر نقش او زبان
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیده فرخی سیستانی شمارهٔ ۱۷۱ - درمدح فخر الدوله ابو المظفر احمد بن محمد والی چغانیان و توصیف شعر گوید"
مرا دلیست که از چشم بد رسیده به جان
بلای من ز دلست اینت درد بی درمان
ترا چه گویم گویم مرا چشم بدزد
ترا چه گویم گویم مرا ز دل بستان
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیده فرخی سیستانی شمارهٔ ۱۷۰ - در مدح ابو منصور دواتی قراتکین حاکم غرجستان"
باغ پر گل شد و صحرا همه پر سوسن
آبها تیره ومی تلخ و خوش و روشن
کوه پر لاله و لاله همه پر ژاله
دشت پر سنبل و سنبل همه پر سوسن
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیده فرخی سیستانی شمارهٔ ۱۶۹ - در مدح خواجه ابو سهل دبیر، عبدالله بن احمد بن لکشن وزیر ابویعقوب عضدالدوله یوسف بن سبکتگین"
بوستانیست روی کودک من
واندر آن بوستان شکفته سمن
چون سمن سال و مه در آن بستان
لاله یابی و نرگس و سوسن
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیده فرخی سیستانی شمارهٔ ۱۶۸ - در مدح خواجه عمید المک ابوبکرقهستانی عارض لشکر"
من پار دلی داشتم بسامان
امسال دگرگون شد و دگرسان
فرمان دگر کس همی برد دل
این را چه حیل باشد و چه درمان
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیده فرخی سیستانی شمارهٔ ۱۶۷ - نیز درمدح خواجه ابوبکر حصیری ندیم گوید"
ای پسر نیز مرا سنگدل و تند مخوان
تندی و سنگدلی پیشه تست ای دل و جان
گر مثل گویم چشم تو بماند به دگر
هر زمان دست گرستن کنی و دست فغان
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیده فرخی سیستانی شمارهٔ ۱۶۶ - نیز در مدح خواجه فاضل ابوبکر حصیری ندیم سلطان گوید"
چند ازین تنگدلی ای صنم تنگ دهان
هر زمانی مکن ای روی نکو روی گران
می چنان خرد نیی تو که ندانی بدونیک
ناز بیوقت مکن وقت همه چیز بدان
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیده فرخی سیستانی شمارهٔ ۱۶۵ - در مدح خواجه ابوبکر حصیری ندیم سلطان محمود گوید"
دی به سلام آمد نزدیک من
ماه من آن لعبت سیمین ذقن
بازنخی چون سمن و با تنی
چون گل سوری به یکی پیرهن
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیده فرخی سیستانی شمارهٔ ۱۶۴ - در مدح عمیدالملک خواجه ابوبکر علی بن حسن قهستانی عارض سپاه"
پیچان درختی نام او نارون
چون سرو زرین پر عقیق یمن
نازنده چون بالای آن زاد سرو
تابنده چون رخسار آن سیمتن
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیده فرخی سیستانی شمارهٔ ۱۶۳ - در مدح خواجه ابوالحسن حجاج علی بن فضل بن احمد گوید"
بت من آن به دو رخ چون شکفته لاله ستان
چو دید روی مرا روی خویش کرد نهان
هر آینه که بهار اندرون شود به حجاب
در آن زمان که برون آید از حجاب خزان
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیده فرخی سیستانی شمارهٔ ۱۶۲ - در مدح خواجه ابوالحسن حجاج، علی بن فضل بن احمد گوید"
اندر آمد به باغ باد خزان
گرد برگشت گرد شاخ رزان
رز دژم روی گشت و لرزه گرفت
عادت او چنین بود به خزان
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیده فرخی سیستانی شمارهٔ ۱۶۱ - در مدح خواجه ابوسهل دبیر وزیرامیر یوسف"