اشعار خاقانی

دل جام جام، زهر غمان هر زمان کشد
ناکام جان نگر که چه در کام جان کشد
این کوه زهره دل که نهنگی است بحرکش
در نوش خنده بین که چه زهر غمان کشد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل خاقانی شمارهٔ 180"
دل از گیتی وفاجویی ندارد
که گیتی از وفا بویی ندارد
به دل‌جویان ندارد طالع ایام
چه دارد پس که دل‌جویی ندارد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل خاقانی شمارهٔ 179"
عافیت کس نشان دهد؟ ندهد
وز بلا کس امان دهد؟ ندهد
یک نفس تا که یک نفس بزنم
روزگارم زمان دهد؟ ندهد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل خاقانی شمارهٔ 178"
آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود
زیرا که نه شب بود که تاریخ بقا بود
بودند بسی سوختگان گرد در او
لیکن به سرا پردهٔ او بار مرا بود
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل خاقانی شمارهٔ 177"
زان بخششی که بر در عالم شد
انده نصیب گوهر آدم شد
یارب چه نطفه بود نمی‌دانم
کز وی زمانه حاملهٔ غم شد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل خاقانی شمارهٔ 176"
آن دم که صبح بینش من بال برگشاد
آن مرغ صبح‌گاه دلم تیز پر گشاد
دولت نعم صباح کن نو عروس‌وار
هر هفت کرده بر دل من هشت در گشاد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل خاقانی شمارهٔ 175"
صبح چون جیب آسمان بگشاد
هاتف صبح‌دم زبان بگشاد
پر فرو کوفت مرغ صبح‌دمی
دم او خواب پاسبان بگشاد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل خاقانی شمارهٔ 174"
دلم ز هوای تو بر نمی‌گردد
هوای تو ز دلم زاستر نمی‌گردد
بدل مجوی که بر تو بدل نمی‌جویم
دگر مشو که غم تو دگر نمی‌گردد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل خاقانی شمارهٔ 173"
این عشق آتشینم دود از جهان برآرد
وین زلف عنبرینت آتش ز جان برآرد
هر بامداد خورشید از رشک خاک پایت
واخجلتا سرایان سر ز آسمان برآرد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل خاقانی شمارهٔ 172"
نی دست من به شاخ وصال تو بر رسید
نی و هم من به وصف جمال تو در رسید
این چشم شور بخت تو را دید یک نظر
چندین هزار فتنه ازان یک نظر رسید
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل خاقانی شمارهٔ 171"
عشق تو اندر دلم شاخ کنون می‌زند
وز دل من صبر را بیخ کنون می‌کند
از سر میدان دل حمله همی آورد
بر در ایوان جان مرد همی افکند
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل خاقانی شمارهٔ 170"
مرد که با عشق دست در کمر آید
گر همه رستم بود ز پای درآید
ورزش عشق بتان چو پردهٔ غیب است
هر دم ازو بازویی دگر بدر آید
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل خاقانی شمارهٔ 169"
آنچه عشق دوست با من می‌کند
والله ار دشمن به دشمن می‌کند
خرمن ایام من با داغ اوست
او به آتش قصد خرمن می‌کند
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل خاقانی شمارهٔ 168"
آواز حسنت ای جان هفت آسمان بگیرد
سلطان عشقت ای مه هر دو جهان بگیرد
زلف تو گر به عادت خود را کمند سازد
مرغ از هوا درآرد، مه ز آسمان بگیرد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل خاقانی شمارهٔ 167"
رخ به زلف سیاه می‌پوشد
طره زیر کلاه می‌پوشد
عارض او خلیفهٔ حسن است
از پی آن سیاه می‌پوشد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل خاقانی شمارهٔ 166"
آنچه تو کردی بتا نه شرط وفا بود
غایت بیداد بود و عین جفا بود
قول تو دانی چه بود دام فسون بود
عهد تو دانی چه بود باد هوا بود
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل خاقانی شمارهٔ 165"
آن را که غم‌گسار تو باشی چه غم خورد
و آن را که جان توئی چه دریغ عدم خورد
شادی به روی آنکه به روی تو جام می
از دست غم ستاند و بر یاد غم خورد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل خاقانی شمارهٔ 164"
عشقت چو درآمد ز دلم صبر بدر شد
احوال دلم باز دگر باره دگر شد
عهدی بد و دوری که مرا صبر و دلی بود
آن عهد به پای آمد و آن دور به سر شد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل خاقانی شمارهٔ 163"
زهر با یاد تو شکر گردد
شام با روی تو سحر گردد
درد عشق تو بوالعجب دردی است
که چو درمان کنم بتر گردد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل خاقانی شمارهٔ 162"
خار غم تو گل طرب دارد
دل در پی تو سر طلب دارد
مه حلقه به گوش تو نمی‌زیبد
ور حلقه به گوش تو لقب دارد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل خاقانی شمارهٔ 161"