اشعار ملک الشعرا بهار

ای حلقهٔ زلف تو پر شکن
وی نرگس مست توصف شکن
از یک شکن طرهٔ دوتات
بر جان و دل من دو صد شکن
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصاید ملک الشعرای بهار شمارهٔ ۱۸۰ - تغزل"
ای به‌روی و به‌موی‌، لاله و سوسن
سبزه داری نهفته در خز ادکن
سوسن تو شکسته بر سر لاله
لاله ی تو شکفته در بن سوسن
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصاید ملک الشعرای بهار شمارهٔ ۱۷۹ - تغزل و منقبت"
جوشن پوشی ز مشک بر مه روشن
بر مه روشن همی که‌ پوشد جوشن
نی نی روی توگلشن است و دو زلفت
سنبل تازه‌است بردو گوشهءگلشن
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصاید ملک الشعرای بهار شمارهٔ ۱۷۸ - تغزل"
بیا تا جهان را بهم برزنیم
بدین خار و خس آتش اندر زنیم
بجز شک نیفزود از این درس و بحث
همان به که آتش به دفتر زنیم
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصاید ملک الشعرای بهار شمارهٔ ۱۷۷ - آیین نو"
ما همه کودکان ایرانیم
مادر خویش را نگهبانیم
همه از پشت کیقباد و جمیم
همه از نسل پور دستانیم
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصاید ملک الشعرای بهار شمارهٔ ۱۷۶ - سرود مدرسه"
نوبهار و رسم او ناپایدار است ای حکیم
گلشن طبع تو جاویدان بهار است ای حکیم
آن بهاری کاعتدالش ز آفتاب حکمت است
از نسیم مهرگانی برکنار است ای حکیم
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصاید ملک الشعرای بهار شمارهٔ ۱۷۵ - ای حکیم"
یاد روزی کز برای دخل میدان ساختیم
از دغل سرمایه و از تزویر دکان ساختیم
گاه با شه‌، گاه با دستور، گه با این و آن
ساختیم و ملک را میدان جولان ساختیم
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصاید ملک الشعرای بهار شمارهٔ ۱۷۴ - مطایبه و انتقاد"
ما فقیران که روز در تعبیم
پادشاهان ملک نیمشبیم
تاجداران شامل البرکات
شهریاران کامل‌النسبیم
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصاید ملک الشعرای بهار شمارهٔ ۱۷۳ - سرود شاعر"
زهی به کعبه‌، شرافت‌فزای رکن و حطیم
زهی مقام تو فخر مقام ابراهیم
زهی حریم تو چون کعبه لازم‌الاکرام
زهی وجود تو چون قبله واجب‌التعظیم
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصاید ملک الشعرای بهار شمارهٔ ۱۷۲ - مولودیه و منقبت"
زلفت از مشگ‌، خط آراید بر صفحهٔ سیم
تا بدان‌، چشم تو را فتنه نماید تعلیم
فتنه‌آموزی مگذار بر آن زلف سیاه
وآن خط مشگین مپسند برآن صفحهٔ سیم
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصاید ملک الشعرای بهار شمارهٔ ۱۷۱ - تغزل"
روز بگذشت و شب تیره بگستردادیم
مسند از حجره به ایوان فکن ای نیک‌ندیم
بادهٔ روشن نیک است همه وقت و سماع
ویژه اکنون که شب تیره بگسترد ادیم
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصاید ملک الشعرای بهار شمارهٔ ۱۷۰ - شب پائیز"
فتنه‌ها آشکار می‌بینم
دست‌ها توی کار می‌بینم
حقه‌بازان و ماجراجویان
بر خر خود سوار می‌بینم
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصاید ملک الشعرای بهار شمارهٔ ۱۶۹ - فتنه‌های آشکار"
دل من‌، شرح غم یار مکن گو نکنم
آتش عشق پدیدار مکن گو نکنم
بره انده و تیمار مرو، وین تن من
بستهٔ انده و تیمار مکن گو نکنم
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصاید ملک الشعرای بهار شمارهٔ ۱۶۸ - گو نکنم"
تا بر زبر ری است جولانم
فرسوده و مستمند و نالانم
هزلست مگر سطور اوراقم
یاوه است مگر دلیل و برهانم
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصاید ملک الشعرای بهار شمارهٔ ۱۶۷ - بث الشکوی"
غم زمانه به سختی گرفته دامانم
ز بی‌ وفایی این بخت سست پیمانم
ببسته بود به من بخت‌، این چنین میثاق
که من بخوابم و اوخود بود نگهبانم
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصاید ملک الشعرای بهار شمارهٔ ۱۶۶ - شکوه از بخت"
برخیزم و زندگی ز سر گیرم
وین رنج دل از میانه برگیرم
باران شوم و به کوه و در بارم
اخگر شوم و به خشک و تر گیرم
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصاید ملک الشعرای بهار شمارهٔ ۱۶۵ - آرمان شاعر"
تَــمُرتاشا ز بی‌مهریت زارم
زچون‌تودوست‌ازخودشرمسارم‌
فرامش کرده‌ای جاناکه عمریست
تو را از جان و از دل دوستارم
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصاید ملک الشعرای بهار شمارهٔ ۱۶۴ - گلۀ دوستانه"
ز دلبر بوسه‌ای تاوان گرفتم
پس‌ از عمری‌ خسارت‌ جان گرفتم
به‌ آسانی مرا تاوان نمی‌داد
زمین بوسیدم و دامان گرفتم
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصاید ملک الشعرای بهار شمارهٔ ۱۶۳ - تأسف برگذشته"
ز بس در زمانه خمش زیستم
ندانند یاران که من کیستم
یکی چیستانم بنگشوده راز
تو نشناسی آسان که ‌من چیستم
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصاید ملک الشعرای بهار شمارهٔ ۱۶۲ - من کیستم‌"
شنیده‌ام که یلی بود پهلوان رستم
کشیده سر ز مهابت بر آسمان رستم
ستبر بازو و لاغر میان و سینه فراخ
دو شاخ ریش فرو هشته تا میان رستم
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصاید ملک الشعرای بهار شمارهٔ ۱۶۱ - رستم نامه"