اشعار محتشم کاشانی

در دهکده ای دوردست زمین لرزه شدیدی رخ داده بود و تعداد زیادی کودک بی سرپرست مانده بودند. این کودکان در معیت یک بزرگتر پای پیاده به سمت مدرسه شیوانا به راه افتادند و بعد از هفته ها پیاده روی و سختی سرانجام به دهکده شیوانا رسیدند. سراغ مدرسه را گرفتند و پشت مدرسه منتظر ماندند تا برای کمک به آنها چاره ای اندیشیده شود. اتفاقا وقتی کودکان به مدرسه رسیدند ، شیوانا در دهکده نبود و تا یک هفته هم نمی آمد. مردم دهکده قرار گذاشتند که هر کسی یک یا چند تا از این کودکان را منزل خود جا و غذا دهد تا شیوانا از راه برسد و برای اسکان و تغذیه آنها فکری کند. هر کدام از اهالی دهکده به سراغ بچه ها آمدند و یکی یکی بچه ها را با خود بردند. ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان شیوانا یکی از جنس همین فرشته ها !"
گر بدانی که گرفتار کمندت دل کیست
ور کنی جزم که مهر تو در آب و گل کیست
داد عصمت دهی از بهر رضای دل او
تا هوس پیشه بداند که دلت مایل کیست
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل محتشم کاشانی شمارهٔ 105"
مطرب بگو که این تری و این ترانه چیست
وین شعله در رگ و پی چنگ و چغانه چیست
ساقی صفای صبح جوانان پارسا
در درد تیره فام شراب شبانه چیست
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل محتشم کاشانی شمارهٔ 104"
ای در درون جان ز دل من کرانه چیست
جائی چنین کراست درون آبهانه چیست
در هر زمان زمانه به شغلی قیام داشت
جز عشق در زمان تو شغل زمانه چیست
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل محتشم کاشانی شمارهٔ 103"
درهم است آن بت طناز نمی‌دانم چیست
ملتفت نیست به من باز نمی‌دانم چیست
بودی بنده‌نواز آن مه و امروز از ناز
کرده قانون دگر ساز نمی‌دانم چیست
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل محتشم کاشانی شمارهٔ 102"
ای پری غم نیست گر مثل منت دیوانه ایست
هر گلی را بلبلی هر شمع را پروانه ایست
مرغ دل گرد لب و خال می‌گردد بلی
هر کجا مرغیست سرگردان آب و دانه ایست
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل محتشم کاشانی شمارهٔ 101"
در ظل همائی که بر او میل جهانی است
مرغان اولی‌الاجنحه را خوش طیرا نیست
در حسرت آن طایر بی‌بال و پر ما
خوش دل شکن آهنگی و دل گاه فغانیست
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل محتشم کاشانی شمارهٔ 100"
دلت امروز به جا نیست دگر چیزی هست
سنبلت را سرما نیست دگر چیزی هست
آن که دیشب به من گفت و ز بزمش راندی
از تو امروز جدا نیست دگر چیزی هست
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل محتشم کاشانی شمارهٔ 99"
گرچه بیش از حد امکان التفات یار هست
رشک هم چندان که ممکن نیست با اغیار هست
زخم نوک خار رابا خود ده‌ای بلبل قرار
کاندرین بستان گل بی‌خار را هم خار هست
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل محتشم کاشانی شمارهٔ 98"
امشب ای شمع طرب دوست که همخانهٔ توست
هجر بال و پرما بسته که پروانهٔ توست
من گل‌افشان کاشانه خویشم بسرشک
که بخار مژهٔ جاروب کش خانهٔ توست
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل محتشم کاشانی شمارهٔ 97"
مدعی که آتش اعراض فروزندهٔ توست
مدعای دل او سوختن بندهٔ توست
گر کنی پرسش و بی جرم بود چون باشد
تهمت آلود گنه کاین همه شرمندهٔ توست
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل محتشم کاشانی شمارهٔ 96"
مهر که سرگرم مه روی توست
مشعله گردان سر کوی توست
مه که بود صیقلیش آفتاب
آینه‌دار رخ نیکوی توست
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل محتشم کاشانی شمارهٔ 95"
حسن که تابان ز سراپای توست
جوهرش از گوهر یکتای توست
ناز که غارتگر ملک دل است
مملکت آشوب ز بالای توست
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل محتشم کاشانی شمارهٔ 94"
گل چهره‌ای که مرغ دلم صید دام اوست
زلفش بنفشه‌ایست که سنبل غلام اوست
همسایه‌ام شده مه نو آن که ماه نو
فرسوده خشتی از لب دیوار و بام اوست
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل محتشم کاشانی شمارهٔ 93"
حکمی که همچو آب روان در دیار اوست
خونریز عاشقان تبه روزگار اوست
از غیرتم هلاک که بر صید تازه‌ای
هم زخم زخم کاری و هم کار کار اوست
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل محتشم کاشانی شمارهٔ 92"
نهال گلشن دل نخل نو رسیدهٔ اوست
بهار عالم جان خط نودمیدهٔ اوست
ز چشم او به نگه کردنی گرفتارم
که از نهفته نگه‌های برگزیدهٔ اوست
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل محتشم کاشانی شمارهٔ 91"
دوست با من دشمن و با دشمن من گشته دوست
هر که با من دوست باشد دشمن جان من اوست
بر کدام ابرو کمان چشمم به سهو افتاده است
کان پری با من به چشم و ابرو اندر گفتگوست
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل محتشم کاشانی شمارهٔ 90"
آن چه هر شب بگذرد از چرخ فریاد منست
و آن چه آن مه را به خاطر نگذرد یاد منست
آن چه بر من کارها را سخت می‌سازد مدام
بی‌ثباتی‌های صبر سست بنیاد منست
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل محتشم کاشانی شمارهٔ 89"
منتظری عمرها گر بگذاری نشست
آخر از آن ره بر او گردسواری نشست
هرکه ز دشت وجود خاست درین صید گاه
بهر وی اندر کمین شیر شکاری نشست
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل محتشم کاشانی شمارهٔ 88"
گفتمش تیر تو خواهد به دل زار نشست
به فراست سخنی گفتم و بر کار نشست
صحبتی داشت که آمیخت بهم آتش و آب
دی که در بزم میان من و اغیار نشست
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل محتشم کاشانی شمارهٔ 87"