اشعار ناصر خسرو

سفله جهانا چو گرد گرد بنائی
هم بسر آئی اگر چه دیر بپائی
گرچه سرای بهایمی، حکما را
تو نه سرائی چو بی‌گمان بسر آئی
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیدهٔ ناصرخسرو شمارهٔ 230"
کارو کردار تو ای گنبد زنگاری
نه همی بینم جز مکرو ستم‌گاری
بستری پاک و پراگنده کنی فردا
هرچه امروز فراز آری و بنگاری
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیدهٔ ناصرخسرو شمارهٔ 229"
ای عورت کفر و عیب نادانی
پوشیده به جامهٔ مسلمانی
ترسم که نه مردمی به جان هر چند
از شخص همی به مردمان مانی
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیدهٔ ناصرخسرو شمارهٔ 228"
گشتن این گنبد نیلوفری
گر نه همی خواهد گشت اسپری
هیچ عجب نیست ازیرا که هست
گشتن او عنصری و جوهری
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیدهٔ ناصرخسرو شمارهٔ 227"
ای آنکه به تن ز ارزوی مال چو نالی
از من چو ستم خود کنی از بهر چه نالی؟
در آرزوی خویش بمالید تو را مال
چون گوش دل ای سوختنی سخت نمالی؟
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیدهٔ ناصرخسرو شمارهٔ 226"
ای آنکه ندیم باده و جامی
تا عمر مگر برین بفرجامی
چون دشت حریر سبز در پوشد
وآید به نشاط حسی از نامی
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیدهٔ ناصرخسرو شمارهٔ 225"
ای کرده سرت خو به بی‌فساری
تا کی بود این جهل و بادساری؟
در دشت خطا خیره چند تازی؟
چون سر ز خطا باز خط ناری؟
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیدهٔ ناصرخسرو شمارهٔ 224"
گر نخواهی ای پسر تا خویشتن مجنون کنی
پشت پیش این و آن پس چون همی چون نون کنی؟
دلت خانهٔ آرزو گشتست و زهر است آرزو
زهر قاتل را چرا با دل همی معجون کنی؟
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیدهٔ ناصرخسرو شمارهٔ 223"
چو رسم جهان جهان پیش بینی
حذر کن ز بدهاش اگر پیش‌بینی
به تاریکی اندر گزاف از پس او
مدو کت برآید به دیوار بینی
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیدهٔ ناصرخسرو شمارهٔ 222"
تا کی خوری دریغ ز برنائی؟
زین چاه آرزو ز چه برنائی؟
دانست بایدت چو بیفزودی
کاخر، اگرچه دیر، بفرسائی
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیدهٔ ناصرخسرو شمارهٔ 221"
جهان دامگاهی است بس پر چنه
طمع در چنهٔ او مدار از بنه
بباید گرستن بر آن مرغ‌زار
که آید به دام اندرون گرسنه
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیدهٔ ناصرخسرو شمارهٔ 220"
بگسل رسن از بی‌فسار عامه
مشغول چه باشی به بارنامه؟
تو خود قلم کردگار حقی
احسنت و زهی هوشیار خامه
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیدهٔ ناصرخسرو شمارهٔ 219"
داری سخنی خوب گوش یا نه؟
کامروز نه هشیاری از شبانه
حکمت نتوانی شنود ازیرا
فتنهٔ غزل نغزی و ترانه
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیدهٔ ناصرخسرو شمارهٔ 218"
مکر جهان را پدید نیست کرانه
دام جهان را زمانه بینم دانه
دانه به دام اندرون مخور که شوی خوار
چون سپری گشت دانه چون خر لانه
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیدهٔ ناصرخسرو شمارهٔ 217"
به فرش و اسپ و استام و خزینه
چه افزاری چنین ای خواجه سینه؟
به خوی نیک و دانش فخر باید
بدین پر کن به سینه اندر خزینه
ادامه مطلب
ادامه مطلب "قصیدهٔ ناصرخسرو شمارهٔ 216"