اشعار وحشی بافقی

دوش پر عربده‌ای بود و نه آنست امروز
نگهش قاصد سد لطف نهانست امروز
حسنش آنست ولی خود نه همانست بلی
بودی آفت دل ، راحت جانست امروز
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل وحشی بافقی شماره 230"
مست آن ترک به کاشانه من بود امروز
وه چه غوغا که نه در خانهٔ من بود امروز
وای بر غیر اگر یک دو سه روزی ماند
با من این نوع که جانانهٔ من بود امروز
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل وحشی بافقی شماره 229"
شده‌ام سگ غزالی که نگشته رام هرگز
مگسی ز انگبینش نگرفته کام هرگز
ز فروغ آفتابی شب خویش روز خواهم
که شبی ز خانه بیرون ننهاده گام هرگز
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل وحشی بافقی شماره 228"
عزلت ما شده سر تاسر دنیا مشهور
قاف تا قاف بود عزلت عنقا مشهور
پایه آن یافت که گردید مجرد ز همه
هست آری به فلک رفتن عیسا مشهور
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل وحشی بافقی شماره 227"
جستم از دام ، به دام آر گرفتار دگر
من نه آنم که فریب تو خورم بار دگر
شد طبیب من بیمار مسیحا نفسی
تو برو بهر علاج دل بیمار دگر
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل وحشی بافقی شماره 226"
گو حرمت خود، ناصح فرزانه نگه دار
خود را ز زبان من دیوانه نگه دار
جا در خور او جز صدف دیدهٔ من نیست
گو جای خود آن گوهر یکدانه نگه دار
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل وحشی بافقی شماره 225"
آخر ای مغرور گاهی زیر پای خود نگر
زیر پای خود سر عجز گدای خود نگر
این چه استغنا و ناز است ، این چه کبر و سرکشیست
حسبه‌لله به سوی مبتلای خود نگر
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل وحشی بافقی شماره 224"
دل و طبع خویش را گو که شوند نرم خوتر
که دلم بهانه جو شد من از و بهانه جوتر
گله گر کنم ز خویت به جز اینقدر نباشد
که شوند اگر تو خواهی قدری ازین نکوتر
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل وحشی بافقی شماره 223"
روم به جای دگر ، دل دهم به یار دگر
هوای یار دگر دارم و دیار دگر
به دیگری دهم این دل که خوار کردهٔ تست
چرا که عاشق تو دارد اعتبار دگر
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل وحشی بافقی شماره 222"
که جان برد اگر آن مست سرگران بدرآید
کلاه کج نهد و بر سر گذر بدر آید
رسید بار دگر بار حسن حکم چه باشد
دگر که از نظر افتد که باز در نظر آید
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل وحشی بافقی شماره 221"
آیین دستگیری ز اهل جهان نیاید
بانگ درای همت زین کاروان نیاید
ای عندلیب خو کن با خار غم که هرگز
بوی گل مروت زین بوستان نیاید
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل وحشی بافقی شماره 220"
پرسیدن حال دل ریشم بگذارید
یک دم به غم و محنت خویشم بگذارید
یاران به میان من و آن مست مییید
گر می‌کشد آن عربده کیشم بگذارید
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل وحشی بافقی شماره 219"
چرا ستمگر من با کسی جفا نکند
جفای او همه کس می‌کشد چرا نکند
فغان ز سنگدل من که خون سد مظلوم
به ظلم ریزد و اندیشه از خدا نکند
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل وحشی بافقی شماره 218"
به لب بگوی که آن خندهٔ نهان نکند
مرا به لطف نهان تو بد گمان نکند
تو خود مرا چه کنی لیک چشم را فرمای
که آن نگه که تو کردی زمان زمان نکند
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل وحشی بافقی شماره 217"
تو خون به کاسهٔ من کن که غیرتاب ندارد
تنک شراب ستم ظرف این شراب ندارد
چه دیده‌ای و درین چیست مصلحت که نگاهت
تمام خشم شد و رخصت عتاب ندارد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل وحشی بافقی شماره 216"