اشعار عطار

گر آه کنم زبان بسوزد
بگذر ز زبان جهان بسوزد
زین سوز که در دلم فتادست
می‌ترسم از آن که جان بسوزد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل عطار شماره 230"
گر از گره زلفت جانم کمری سازد
در جمع کله‌داران از خویش سری سازد
گردون که همه کس را زو دست بود بر سر
از دست سر زلفت هر شب حشری سازد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل عطار شماره 229"
ترسا بچهٔ مستم گر پرده براندازد
بس سر که ز هر سویی بر یکدگر اندازد
از دیر برون آمد سرمست و پریشان مو
یارب که چه آتش‌ها در هر جگر اندازد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل عطار شماره 228"
دل به سودای تو جان در بازد
جان برای تو جهان در بازد
دل چو عشق تو درآید به میان
هرچه دارد به میان در بازد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل عطار شماره 227"
عشق آمد و آتشی به دل در زد
تا دل به گزاف لاف دلبر زد
آسوده بدم نشسته در کنجی
کامد غم عشق و حلقه بر در زد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل عطار شماره 226"
دست در دامن جان خواهم زد
پای بر فرق جهان خواهم زد
اسب بر جسم و جهت خواهم تاخت
بانگ بر کون و مکان خواهم زد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل عطار شماره 225"
چو قفل لعل بر درج گهر زد
جهانی خلق را بر یکدگر زد
لب لعلش جهان را برهم انداخت
خط سبزش قضا را بر قدر زد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل عطار شماره 224"
چون پرده ز روی ماه برگیرد
از فرق فلک کلاه برگیرد
بی روی چو ماه او دم سردم
از روی سپهر ماه برگیرد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل عطار شماره 223"
چو به خنده لب گشایی دو جهان شکر بگیرد
به نظارهٔ جمالت همه تن شکر بگیرد
قدری ز نور رویت به دو عالم ار در افتد
همه عرصه‌های عالم به همان قدر بگیرد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل عطار شماره 222"
چون زلف بیقرارش بر رخ قرار گیرد
از رشک روی مه را در صد نگار گیرد
از بس که حلقه بینی در زلف مشکبارش
صد دست باید آنجا تا در شمار گیرد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل عطار شماره 221"
درد من هیچ دوا نپذیرد
زانکه حسن تو فنا نپذیرد
گر من از عشق رخت توبه کنم
هرگز آن توبه خدا نپذیرد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل عطار شماره 220"
زندهٔ عشق تو آب زندگانی کی خورد
عاشق رویت غم جان و جوانی کی خورد
هر که خورد از جام دولت درد دردت قطره‌ای
تا که جان دارد شراب شادمانی کی خورد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل عطار شماره 219"
خطی سبز از زنخدان می بر آورد
مرا از دل نه کز جان می بر آورد
خطش خوش خوان از آن آمد که بی کلک
مداد از لعل خندان می بر آورد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل عطار شماره 218"
دل دست به کافری بر آورد
وآیین قلندری بر آورد
قرائی و تایبی نمی‌خواست
رندی و مقامری بر آورد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل عطار شماره 217"
چو جان و دل ز می عشق دوش جوش بر آورد
دلم ز دست در افتاد و جان خروش بر آورد
شراب عشق نخوردست هر که تا به قیامت
ز ذوق مستی عشقت دمی به هوش بر آورد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل عطار شماره 216"
لوح چو سیمت خطی چو قیر بر آورد
تا دلم از خط تو نفیر بر آورد
لعل تو می‌خورد خون سوختهٔ من
تا خطت آن خون کنون ز شیر بر آورد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل عطار شماره 215"
چو طوطی خط او پر بر آورد
جهان حسن در زیر پر آورد
به خوش رنگی رخش عالم برافروخت
ز سرسبزی خطش رنگی بر آورد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل عطار شماره 214"
زین دم عیسی که هر ساعت سحر می‌آورد
عالمی بر خفته سر از خاک بر می‌آورد
هر زمان ابر از هوا نزلی دگر می‌افکند
هر نفس باغ از صبا زیبی دگر می‌آورد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل عطار شماره 213"
خطت خورشید را در دامن آورد
ز مشک ناب خرمن خرمن آورد
چنان خطت برآوردست دستی
که با خورشید و مه در گردن آورد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل عطار شماره 212"
چون باد صبا سوی چمن تاختن آورد
گویی به غنیمت همه مشک ختن آورد
زان تاختنش یوسف دل گر نشد افگار
پس از چه سبب غرقه به خون پیرهن آورد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل عطار شماره 211"