اشعار فروغی بسطامی

بهل ز صورت خوبت نقاب بردارند
که با وجود تو عشاق نقش دیوارند
چگونه خواری عشق تو را به جان بکشم
که پیش روی تو گل های گلستان خوارند
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل فروغی بسطامی شمارهٔ 230"
گر به چین بویی از آن سنبل مشکین آرند
عوض نافه همی خون دل از چین آرند
همه ایجاد بتان بهر همین کرد خدا
کز سر زلف دو تا چین به سر چین آرند
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل فروغی بسطامی شمارهٔ 229"
چینیان گر به کف از جعد تو یک تار آرند
آن چه خواهی به سر نافهٔ تاتار آرند
زال گردون به کلافی نخرد یوسف را
گر بدین حسن تو را بر سر بازار آرند
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل فروغی بسطامی شمارهٔ 228"
مرا با چشم گریان آفریدند
تو را با لعل خندان آفریدند
جهان را تیره‌رو ایجاد کردند
تو را خورشید تابان آفریدند
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل فروغی بسطامی شمارهٔ 227"
مردان خدا پردهٔ پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند
هر دست که دادند از آن دست گرفتند
هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل فروغی بسطامی شمارهٔ 226"
بر زلف تو باید که ره شانه ببندند
یا مشک‌فروشان در کاشانه ببندند
آن جا که تویی جای نظر بستن ما نیست
گو اهل نصیحت لب از افسانه ببندند
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل فروغی بسطامی شمارهٔ 225"
ای خوش آنان که قدم در ره میخانهٔ زدند
بوسه دادند لب شاهد و پیمانه زدند
به حقارت منگر باده‌کشان را کاین قوم
پشت پا بر فلک از همت مردانه زدند
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل فروغی بسطامی شمارهٔ 224"
خاکم به ره آن بت چالاک نکردند
فریاد که کشتندم و در خاک نکردند
من طایفه‌ای بر سر آن کوی ندیدم
کز دست غمش جامهٔ جان چاک نکردند
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل فروغی بسطامی شمارهٔ 223"
کام من از آن کنج دهان هیچ ندادند
جز رنجم از این گنج نهان هیچ ندادند
در وصف دهانش همه را ناطقه لال است
اینجاست که تقریر زبان هیچ ندادند
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل فروغی بسطامی شمارهٔ 222"
عید آمد و مرغان ره گل‌زار گرفتند
وز شاخه گل داد دل زار گرفتند
از رنگ چمن پردهٔ بزاز دریدند
وز بوی سمن طاقت عطار گرفتند
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل فروغی بسطامی شمارهٔ 221"
دادن باده حرام است به نادانی چند
کآب حیوان نتوان داد به حیوانی چند
گذر افتاد به هر حلقهٔ غم دوران را
مگر آن حلقه که ساقی زده دورانی چند
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل فروغی بسطامی شمارهٔ 220"
ای به دل ها زده مژگان تو پیکانی چند
منت ناوک دل‌دوز تو بر جانی چند
گوشه چاک گریبانت اگر بگشایی
بشکنی رونق بازار گلستانی چند
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل فروغی بسطامی شمارهٔ 219"
کاش می‌داد خدا هر نفسم جانی چند
تا به گام تو می‌کردم قربانی چند
چشم بد دور ز حسن تو پریچهره که کشت
حسرت خاتم لعل تو سلیمانی چند
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل فروغی بسطامی شمارهٔ 218"
ای بندهٔ بالای تو زرین کمری چند
منت کش خاک قدمت تاجوری چند
سر منزل عشاق تو جا نیست که آن جا
بالای هم افتاده تنی چند و سری چند
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل فروغی بسطامی شمارهٔ 217"
تا به دل خورده‌ام از عشق گلی خاری چند
باز گردیده به رویم در گل‌زاری چند
دست همت به سر زلف بلندی زده‌ام
که به هر تار وی افتاده گرفتاری چند
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل فروغی بسطامی شمارهٔ 216"
مستان بزم عشق شرابی نداشتند
در عین بی خودی می نابی نداشتند
هرگز به غیر خون دل و پارهٔ جگر
شوریدگان شراب و کبابی نداشتند
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل فروغی بسطامی شمارهٔ 215"
می فروشان آن چه از صهبای گلگون کرده‌اند
شاهدان شهر ما از لعل میگون کرده‌اند
می‌پرستان ماجرا از حسن ساقی کرده‌اند
تنگ دستان داستان از گنج قارون کرده‌اند
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل فروغی بسطامی شمارهٔ 214"
قتل ما ای دل به تیغ او مقدر کرده‌اند
غم مخور زیرا که روزی را مقرر کرده‌اند
هر کجا ذکری از آن جعد معنبر کرده‌اند
مشک چین را از خجالت خاک بر سر کرده‌اند
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل فروغی بسطامی شمارهٔ 213"
تا حریفان بر در می‌خانه ماوا کرده‌اند
خانه غم را خراب از سیل صهبا کرده‌اند
میگساران چنگ تا در گردن مینا زدند
دعوی گردن کشی با چرخ مینا کرده‌اند
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل فروغی بسطامی شمارهٔ 212"
هیچم آرام دل از زلف دل آرام نماند
نازم این حلقه کزو هیچ دل آرام نماند
بس که مرغ دلم از ذوق اسیری پر زد
غیر مشتی پر ازو در شکن دام نماند
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل فروغی بسطامی شمارهٔ 211"