اشعار جامی

عجب اژدهایی ست کلک دو سر
که ریزد برون گنج‌های گهر
کند اژدها بر در گنج، جای
ولی کم بود اژدها گنج‌زای
ادامه مطلب
ادامه مطلب "جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری - بخش 21"
بیا ساقی و، طرح نو درفکن!
گلین خشت از طارم خم شکن!
برآور به خلوتگه جست و جوی
به آن خشت، بر من در گفت و گوی!
ادامه مطلب
ادامه مطلب "جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری - بخش 20"
سکندر چو زد از وصیت نفس
ز عالم نصیبش همان بود و بس!
شد انفاس او با وصیت تمام
به ملک دگر تافت عزم‌اش زمام
ادامه مطلب
ادامه مطلب "جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری - بخش 19"
سکندر چو نامه به مادر نوشت
بجز (خبر) نامهٔ موعظت در نوشت،
به یاران زبان نصیحت گشاد
به هر سینه گنجی ودیعت نهاد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری - بخش 18"
چنین داد داننده، داد سخن
ز مشکل‌گشای سپهر کهن
که از وضع افلاک و سیر نجوم
ز حال سکندر چنین زد رقوم
ادامه مطلب
ادامه مطلب "جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری - بخش 17"
سکندر چو بر هند لشکر کشید
خردمندی بر همانان شنید
نیامد از ایشان کسی سوی او
ز تقصیرشان گرم شد خوی او
ادامه مطلب
ادامه مطلب "جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری - بخش 16"
سکندر که صیتش جهان را گرفت
بسیط زمین و زمان را گرفت
چو گرد جهان گشتن آغاز کرد
به کشورگشایی سفر ساز کرد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری - بخش 15"
سکندر ز اقصای یونان زمین
سپه راند بر قصد خاقان چین
چو آوازهٔ او به خاقان رسید
ز تسکین آن فتنه درمان ندید
ادامه مطلب
ادامه مطلب "جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری - بخش 14"
سکندر که گنجینهٔ راز بود
در گنج حکمت بدو باز بود
ز حکمت بسا گوهر شب‌فروز
کز او مانده پیداست بر روی روز
ادامه مطلب
ادامه مطلب "جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری - بخش 13"
گهرسنج این گنج گوهرفشان
چنین می‌دهد از سکندر نشان
که چون این «خردنامه» ها را نوشت
بدان تخم اقبال جاوید کشت
ادامه مطلب
ادامه مطلب "جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری - بخش 12"
چنین است در سفرهای قدیم
ز فیثاغرس آن الهی حکیم
که چون قفل درج سخن باز کرد
جهان را گهرریز ازین راز کرد
ادامه مطلب
ادامه مطلب "جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری - بخش 11"
به بقراط شد علم طب آشکار
به او گشت قانون آن استوار
ز هر تار حکمت که او تافته‌ست
دو صد خرقهٔ تن رفو یافته‌ست
ادامه مطلب
ادامه مطلب "جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری - بخش 10"
زهی گنج حکمت که سقراط بود
مبرا ز تفریط و افراط بود
شد از جودت فکر ظلمت‌زدای
همه نور حکمت ز سر تا به پای
ادامه مطلب
ادامه مطلب "جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری - بخش 9"
فلاطون که فر الهی‌ش بود
ز دانش به دل گنج شاهی‌ش بود،
گشاد از دل و جان یزدان‌شناس
زبان را به تمهید شکر و سپاس
ادامه مطلب
ادامه مطلب "جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری - بخش 8"
دبیر خردمند دانش‌پژوه
نویسندهٔ قصهٔ هر گروه
نوشت از سکندر شه نامدار
که چون سلطنت یافت بر وی قرار،
ادامه مطلب
ادامه مطلب "جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری - بخش 7"