اشعار صائب تبریزی

جا به عرش دوش خود دادم سبوی باده را
فرش کردم در ره می دامن سجاده را
چون سبو تا هست نم از زندگی در پیکرت
دستگیری کن می آشامان عاشق باده را
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل صائب تبریزی شمارهٔ 200"
بال و پر شد شوق من سنگ نشان خفته را
من به راه انداختم این کاروان خفته را
مرگ بر ارباب غفلت تلخ تر از زندگی است
گرگ می آید به خواب اکثر شبان خفته را
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل صائب تبریزی شمارهٔ 199"
از مروت نیست چیدن غنچه نشکفته را
چون صدف کن پرده داری گوهر ناسفته را
سینه اهل تعلق شاهراه تفرقه است
میهمان باشد کثافت، خانه نارفته را
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل صائب تبریزی شمارهٔ 198"
گو نباشد شمع بر خاک این به خون آغشته را
نور می بارد ز سیما این چراغ کشته را
ساده لوحان جنون از بیم محشر فارغند
بیم رسوایی نباشد نامه ننوشته را
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل صائب تبریزی شمارهٔ 197"
نیست پروای فنای خود دل وارسته را
تیغ خضر راه باشد دست از جان شسته را
در دیار عشق کس را دل نمی سوزد به کس
از تب گرم است اینجا شمع بالین خسته را
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل صائب تبریزی شمارهٔ 196"
دلفریبی چون به جولان آورد آن ماه را
مرد می باید نگه دارد عنان آه را!
غافلان را گوش بر آواز طبل رحلت است
هر تپیدن قاصدی باشد دل آگاه را
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل صائب تبریزی شمارهٔ 195"
کاسه زانوست جام جم دل آگاه را
یوسف از روی زمین خوش تر شمارد چاه را
از غبار خط مشکین حسن می بالد به خود
گرد لشکر توتیای چشم باشد شاه را
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل صائب تبریزی شمارهٔ 194"
هست در نقصان تمامی ها دل آگاه را
مومیایی از شکست خویش باشد ماه را
پرده دار نقص شد کوته زبانی ها مرا
جامه کوتاه، رعنا می کند کوتاه را
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل صائب تبریزی شمارهٔ 193"
ناتوانی از اجابت نیست مانع آه را
می رساند پیچ و خم آخر به منزل راه را
می شوند از خاکساری زیردستان سربلند
جامه کوتاه، رعنا می کند کوتاه را
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل صائب تبریزی شمارهٔ 192"
دردمندی سر به گردون می رساند آه را
می فزاید پیچ و تاب این رشته کوتاه را
قطع صحرای عدم را عمر جاویدان کم است
من به جان بی نفس چون طی کنم این راه را؟
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل صائب تبریزی شمارهٔ 191"
جامه آزادگی چالاک باشد سرو را
جیب و دامن فارغ از خاشاک باشد سرو را
رخت زنگاری بهار بی خزان دیگرست
دل چو از زنگ کدورت پاک باشد سرو را
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل صائب تبریزی شمارهٔ 190"
گر به این دستور خیزد، شمع ماتم می کند
دود تلخ خط چراغ دودمان حسن را
چون ورق برگشت، موری شیر را عاجز کند
خط به مویی بست دست قهرمان حسن را
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل صائب تبریزی شمارهٔ 189"
می کشد در خاک و خون مژگان دلجویی مرا
تیغ زهرآلود باشد چین ابرویی مرا
هر سخنسازی سخن نتواند از من واکشید
بر سر حرف آورد چشم سخنگویی مرا
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل صائب تبریزی شمارهٔ 188"
در دل هر قطره آماده است دریایی مرا
هست در هر دانه ای دام تماشایی مرا
عشرت ملک سلیمان می کنم در چشم مور
هر کف خاکی بود دامان صحرایی مرا
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل صائب تبریزی شمارهٔ 187"
چشم مستش از نگاهی کرد سودایی مرا
کشتی از یک قطره می، گردید دریایی مرا
چشم باز از پیش پا دیدن حجابم گشته است
از نظر بستن یکی صد گشت بینایی مرا
ادامه مطلب
ادامه مطلب "غزل صائب تبریزی شمارهٔ 186"