پیامک کاریکلماتور

وقتی کاسه سرم داغ می شود، افکارم را فوت می کنم.
603
شاید حکیم نظامی پزشک ارتش بوده است.
604
گل شیپوری نوازنده بزرگ ارکستر باغ است.
605
ادامه مطلب "پیامک کالیکلماتور 85"
بعضی ها پای حرفی که می زنند می ایستند و بعضی ها زانو می زنند.
596
فریاد از سکوت تقاضای پناهندگی کرد.
597
با “خون دل” زندگی ام در جریان است.
598
ادامه مطلب "پیامک کالیکلماتور 84"
باز هم فراموش کردم فراموشش کنم.
589
پلیس شخصی است که نبودن او باعث ایجاد امنیت برای مجرمان خواهد بود.
590
دروغ یعنی تقدیم هدیه شیطان به دیگران.
591
ادامه مطلب "پیامک کالیکلماتور 83"
حتی موهایم هم میدانند که پایان شب سیه سپید است.
582

گاهی اوقات «کلیه» امورم درد می کند.
583
بعضی آدم ها در ظلمات اندیشه خود غرق می شوند.
584
ادامه مطلب "پیامک کالیکلماتور 82"
با دیدن قبض آب، برق از سرش پرید.
575
در جاده زندگی ، صداقت راهی است هموار اما بعضی ها در این راه لیز میخورند.
576
با اخلاق سگی که داشت ، گربه ها هم از او می ترسیدند.
577
ادامه مطلب "پیامک کالیکلماتور 81"
مسافر منزوی در جاده ی متروک سفر میکند.
568
وقتی اشکم میخواهد به گردش برود سوار نگاهم میشود.
569
خواستم دخل و خرجم را یکی کنم ، دخلم در آمد.
570
ادامه مطلب "پیامک کالیکلماتور 80"
وقتی به تو می نگرم چشمم غرق تماشای نگاهم می شود.
561
پرنده گوشه‌گیر ، روی شانه مترسک لانه می‌سازد.
562
قلم کم حرف، عمرش طولانی است.
563
ادامه مطلب "پیامک کالیکلماتور 79"
واژه سکوت، نیازی به مترجم ندارد.
554
ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم.
555
دلی را شکستم و سنگها مرا به رسمیت شناختند.
556
ادامه مطلب "پیامک کالیکلماتور 78"
اون هایی که شما را آدم حساب نمی کنند , ریاضی بلد نیستند.
547
برای آن که «آینده»اش را خراب کنند «حال»ش را گرفتند.
548
وقتی به «گذشته» بر می گردم از «حال» می روم.
549
ادامه مطلب "پیامک کالیکلماتور 77"
عده ای قانون را پیاده میکنند که خود سوار شوند.
540
دکتر عاشق ، قرص ماه را به سیاهی شب تجویز کرد.
541
آدم چهارشانه ای بود ولی حتی یک تار مو نداشت.
542
ادامه مطلب "پیامک کالیکلماتور 76"
پروانه برای اینکه نسوزد شمع را فوت کرد.
533
سرفه های آدم دلشکسته ، صدای خرده شیشه می دهد.
534
برای اینکه پیر نشوی ، ساعتت را از کار بینداز.
535
ادامه مطلب "پیامک کالیکلماتور 75"
برای جلو گیری از مسمومیت فکر ، افکارش را سمپاشی کرد.
526
خیلی ها از گرسنگی فقط حرص میخورند.
527
کفشم را در نمی آورم چون می ترسم کسی پا توی کفشم کند.
528
ادامه مطلب "پیامک کالیکلماتور 76"
از بیم طلوع خورشید موهای شب یک پارچه سفید شد.
519
با مرگ مغزی افکارش یتیم شد.
520
قرص ماه ، مسکن عشاق است.
521
ادامه مطلب "پیامک کالیکلماتور 75"
در شهر کورها ، زیبایی تنها یک واژه است !
512
زن ، آدم نیست ؛ حواست !
513
ای کاش شطرنج تنها یک شاه داشت ، آنوقت این همه سرباز نابود نمی شد.
514
ادامه مطلب "پیامک کالیکلماتور 74"
تصمیم داشت با یک گل به خواستگاری دختر مربی فوتبال برود.
505
بعضی ها خوب حرف می زنند و بعضی ها حرفِ خوب می زنند.
506
بعضی ها با هم جفتند ولی جور نیستند !
507
ادامه مطلب "پیامک کالیکلماتور 73"