طبعش بلند است و ظفرهایش بلند است
مرد تقرب ، دردسرهایش بلند است
دنبال خلوت می رود زندان به زندان
رکن عبادت می شود زندان به زندان
جام بلا نوشید و گفت الحمدلله
خون دلش جوشید و گفت الحمدلله
اصلا چرا باید همه ش آواره باشد
شمع سحر باید به فکر چاره باشد
پیر مناجاتی شب موسی ابن جعفر
تنها ملاقاتی شب موسی بن جعفر
موسای آل الله دور از طور مانده
جانم فدایش از مدینه دور مانده
دلتنگ می شد بی صدا فریاد می کرد
معصومه را تنگ غروبی یاد می کرد
جوشن کبیری ساخت از کهنه عبایش
جوشن صغیری خواند با سوز صدایش
حتی نگهبان از دعایش فیض می بُرد
بدکاره هم از سجده هایش فیض می بُرد
زنجیرها خاکسترش را می کِشیدند
غل های سنگین پیکرش را می کِشیدند
باور کنم خورشید را در چاه بردند
او را روی ساق شکسته ش راه بردند