به بند دلت میاویز رخت خاطره ام را

گردبادهای فراموشی حرمت نمی شناسن
373
سخت ترین دو راهی

دوراهی بین فراموش کردن و انتظار است

گاهی کامل فراموش میکنی و بعد می بینی که باید منتظر می ماندی

و گاهی آن قدر منتظر می مانی که می فهمی زودتر از اینها باید فراموش میکردی
374
هروقت تونستی برف رو سیاه کنی

کلاغ را سفید کنی

هروقت تونستی آتش را ببوسی

تو آب نفس عمیق بکشی

هروقت تونستی اشک سنگ رو ببینی

شادیه غم را ببینی

اون موقع من تو را فراموش خواهم کرد
375
من هر روز تلاش می کنم که در خاطرم بماند

و تو هر روز تلاش می کنی که فراموش کنی

چه بلاتکلیف اند خاطراتمان
376
معمولا آدما از اینکه بعد از مرگ فراموش بشن وحشت دارن

ولی چه سخته زنده باشی و فراموش بشی
377
اگه با تنهایی و غم تموم بشه عمرم

بدون که تو رو فراموش نمی کنم عمراً
378
گفته بودم بعد از این باید فراموشش کنم

دیدمش از یاد بردم گفته های خویش را

تا به من نزدیک شد گفتم سلام ای آشنا

گفتم اما نشنیدم جز صدای خویش را
379