کاربران پیامکی با ما باشید...

برای ارسال پیامک های خود و درج در سایت بانک پیامک ، لطفا به لینک زیر بروید.

(( بخش ارسال پیامک ))

زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست
کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی‌تواند کار کند و شش بچه‌شان
بی غذا مانده‌اند صاحب مغازه با بی‌اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
زن نیازمند در حالی که اصرار می‌کرد گفت : آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را می‌آورم
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان پند دار و زیبای قدرت دعا کردن"
اسب سواری ، مرد چلاقی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست
مرد سوار دلش به حال او سوخت از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد
و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند
مرد چاق وقتی بر اسب سوار شد ، دهنه ی اسب را کشید و گفت : …
اسب را بردم ، و با اسب گریخت!
اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد : تو ، تنها اسب را نبردی ، جوانمردی را هم بردی!
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان کوتاه دزدیدن جوانمردی"
آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند
سال‌ها با علاقه کار کرد ، به دیگران نیکی کرد اما با تمام پرهیزگاری
در زندگی‌اش اوضاع درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت :
واقعا که عجبا.
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان کوتاه و پند آموز پاسخ آهنگر با ایمان"
یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد
این مرکز ، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد
اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند
و اگر به طبقه ی بالاتر می رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند
و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند
روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان خرید شوهر"
تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دور افتاده برده شد
او با بی قراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد
او ساعت ها به اقیانوس چشم می‌دوخت
تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد
سر آخر نا امید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد
تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان کوتاه از رحمت خدا نا امید نشو"
شیطان به حضرت یحیی گفت : می خواهم تو را نصیحت کنم !
حضرت یحیی فرمود : من میلی به نصیحت تو ندارم
ولی می خواهم بدانم طبقات مردم نزد شما چگونه اند
شیطان گفت :‌ مردم از نظر ما به سه دسته تقسیم می شوند
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان رنج شیطان"
روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته
و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد آمده است
فکر می کنید آن مرد چه کرد؟
خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟
و یا اشک ریخت ؟
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان کوتاه ایمان واقعی بازرگان"
روزی لئون تولستوی در خیابان در حال قدم زدن بود که ناآگاهانه به زنی تنه زد
زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد
تولستوی کلاهش را از سرش برداشت  و محترمانه معذرت خواهی کرد
و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان کوتاه جواب تولستوی"
روزی از روزها پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کاری را که می گوید انجام دهند :
از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود و کیسه ها را  برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند
همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند
وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند !
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان کوتاه امتحان وزیران"
قصاب در مغازه اش مشغول کار بود که با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد
حرکتی کرد که از جلوی مغازه دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید
کاغذ را از سگ گرفت
روی کاغذ نوشته بود لطفا ۱۲ عدد سوسیس و یه ران گوسفند به من بدین ۱۰ دلار هم همراه کاغذ بود
قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان کوتاه سگ باهوش و قصاب"
زمانی که سردار فرانسوی ناپلئون به روس ها حمله کرده بود دسته ای از سربازان ویژه ی او در مرکز یکی از شهرهای کوچک روسیه در حال جنگ بودند
یکی از فرماندهان سپاه ناپلئون بناپارت به طور اتفاقی از سربازان خود جدا می افتد و گروهی از سربازان روسی رد او را می گیرند و در خیابان های پر پیچ و خم شهر به تعقیب او می پردازند
فرمانده که جان خود را در خطر می بیند پا به فرار می گذارد و سر انجام در کوچه ای سراسیمه وارد یک مغازه ی پوست فروشی می شود
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان کوتاه لحظه ی مرگ"
روزی مردی خروسی از بازار خرید و به خانه برد
وقتی وارد خانه شد همسر جوانش سر و رویش را پوشاند
و فریاد زد : ای مرد! غیرتت چه شده است؟
روزها که تو نیستی آیا من باید با این خروس که جنس مخالف است تنها بمانم؟
خروس را بیرون ببر و از هر که خریده ای به او بازگردان !
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان کوتاه غیرت خروسی"
روزی دو مرد در کنار دریاچه ای بزرگ  مشغول ماهیگیری بودند
یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری هیچ دانشی نسبت به فن ماهیگیری نداشت
هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت آن را در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان کوتاه ماهیگیر قانع"
در یکی از روستاهای شهر رم پیرمرد ثروتمندی زندگی می کرد که تنها بود
او دارای صورتی زشت و بدترکیب بود
شاید به خاطر همین بود که هیچکس نزدیک او نمی شد
و همه مردم از او کناره گیری می کردند
قیافه ی زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد
رفتارهای بد اهالی دهکده باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود
او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شده بود
سال های زیادی این وضعیت ادامه داشت
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان کوتاه وارث لبخند"
داستان تاثیر گذار و واقعی
بهترین و افسانه ای ترین تنیسور جهان آرتور اش هنگامی که برای جراحی قلب خود در بیمارستان بود
با  سهل انگاری پرستاران با تزریق خون آلوده به بیماری ایدز مبتلا شد
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند
یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود :
چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟
آرتور اش در پاسخ این نامه چنین نوشت :
در سر تا سر دنیا
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان کوتاه چرا من ؟"
دختری هر روز به نزد کورش کبیرمی رفت و ادعا می کرد از عشق او خواب ندارد
و خواستار ازدواج با کوروش است تا پریشانی حالی اش از بین برود
روزی از روز ها دخترک عاشق پیشه دوباره به نزد  کوروش رسید و مانند قبل ادعای عشق سوزان خود را شرح داد
کورش لبخندی زد و به او گفت :
من نمی توانم با تو ازدواج کنم اما برادرم را برای تو در نظر گرفته ام که هم از من جوان تر است هم زیباتر !
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان کوتاه عشق کوروش کبیر"
یکی از غذاخوری های بین راهی بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود :
شما در این مکان غذا میل بفرمایید ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد !!!
راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش جان کرد .
بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود که دید گارسون درشت اندامی با صورت حسابی بلند بالا جلویش ایستاده است .
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان کوتاه رستوران رایگان"
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی تمام دنیا رو گرفته بود
یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده
و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان کوتاه چشم براه سرباز"
یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت :
شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید
من که نمی خواهم موشک هوا کنم فقط می خواهم در روستایمان معلم شوم و به بچه های زادگاهم خدمت کنم !
دکتر حسابی جواب داد :
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان کوتاه پاسخ دکتر حسابی"
چهار دانشجوی خوشگذرون شب امتحان به جای درس خواندن به مهمونی و خنده و تفریح گذرانده بودند و  کاملا مشخص است که هیچ آمادگی برای امتحانشون نداشتند
فردا که روز امتحان بود به فکر چاره ای برای گمراه کردن استاد افتادند و نقشه ای کشیدند به این صورت که سر و رو شون رو با روغن سیاه کردند و با پاره کردن قسمت هایی از لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود آوردند که ماشینشان خراب شده است و در راه مانده اند!
سپس عازم رفتن به دانشگاه  شدند و یک راست به پیش استادی که امتحان را قرار بود برگزار کند رفتند
ادامه مطلب
ادامه مطلب "داستان کوتاه استاد تیزهوش"